نه سنگ بودم و نه ابر
نه ناقوس و نه چنگ
نواخته ی دست فرشته ای یا شیطانی
من از آغاز هیچ نبودم جز انسان
و نیز نمی خواهم دیگر چیزی باشم جز انسان
به سنگ ها
کسی گفت: انسان باشید!
سنگ ها گفتند:
ما هنوز به قدر کافی
سخت نیستیم!
-اریش فرید
... پيام هاي ديگران() link ٩:٥۸ ب.ظ - شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ - بچه های پنجره
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برای یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورندغریب است دوست داشتن.
و عجیبتر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بیرحمتر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصههایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
دکتر شریعتی
... پيام هاي ديگران() link ٩:٤٩ ب.ظ - شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ - بچه های پنجره
“سو تفاهم “
دو زن، مارتا و مادرش، در چکسلواکی مسافرخانه دارند. هر شب، مسافران خود را به خواب می کنند، می کشند و اموالشان را می دزدند.
یک شب، ناشناسی وارد می شود که در واقع "یان" برادر مارتا و فرزند آن دیگری است. پس از بیست سال دوری، به ولایت برگشته است. اما از سر "بازی و شوخی" خود را نمی شناساند و تنظیم امور را به دست "تصادف" می سپارد. او آمده است تا خواهر و مادر خود را به سواحل آفتابی بهروزی ببرد. اما چون خود را معرفی نکرده است، به دست خواهر و مادر خود ناشناخته کشته می شود. پس از جنایت، نام و هویت مقتول معلوم می گردد و مادر و خواهر از غصه خود را می کشند.
در اینجا، مصیبت "بازی و تصادف" است. اگر او به مادرش می گفت که"من پسر تو و برادر مارتا هستم"، فاجعه ای پیش نمی آمد. چون اوج فاجعه هنگامی است که قهرمان گوش شنوا نداشته باشد. این نمایشنامه بر پایه ی "اخلاق راستی" نوشته شده است. به قول نویسنده :
" اگر انسان می خواهد شناخته شود، فقط کافی است بگوید که کیست. اگر سکوت اختیار کند و یا دروغ بگوید ، غریبه و تنها می میرد واطرافیان خود را دچار غم و اندوه می کند. اگر راست بگوید ، هر چند باز سرانجام خواهد مرد، ولی دست کم به خود و دیگران یاری می دهدکه مدتی شاد زندگی کنند."
- نمایشنامه سوتفاهم
- اثر آلبر کامو
- برگرفته از کتاب"دلهره هستی"
... پيام هاي ديگران() link ٩:۳٥ ب.ظ - شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ - بچه های پنجره
"قلبِ خشک"
گلبرگهایش پژمرد چرا که قلبش میوهیی بود.
ساعتها و روزها پاهای خود را در آب نهاد: در آب باران،
در آب چشمه، در آب رود؛ اما گیسوانش هرگز
نشکفت.
شبان سرد بسیار، از خانه بیرون خفت تا مگر سحرگاهان
خورشید پیکرش را به شبنم فرو پوشد.
بر پاهای خویش اشکها ریخت و ابرها همه بر او گریستند.
اما بیهوده: عشق و زجر، نسیم و باد، مرگ و فراموشی،
خورشید و ظلمت، هیچ یک به دردش چاره نکردند.
آنگاه
باغبانی در گلدانی به سردابش نهاد
تا زمستان بگذرد....
- ژاک شاردن
- ترجمه احمد شاملو
... پيام هاي ديگران() link ٩:۳۳ ب.ظ - شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ - بچه های پنجره
....بعضی ها را دیده ام که از " وقت کم" شکایت می کنند. آنها می گویند : " حیف که نمی رسیم.گرفتاریم. وقت نداریم. عقبیم....". اینها واقعا بیمار خیالبافی های کاهلانه ی خود هستند. وقت، علی الاصول،بسیار بیش از نیاز انسان است.ما ، وقت بی مصرف مانده و بوی ناگرفته ی بسیاری در کیسه های مان داریم: وقتی که تباه می کنیم، می سوزانیم، به بطالت می گذرانیم. بسیاری از ما می توانیم پنج برابر، ده برابر،یا بیش برابر آنچه کار می کنیم، کار کنیم، یاد بگیریم، بیافرینیم، تغییر بدهیم. انسان شهری، عجب در بیکارگی و بطالت فرو رفته است: بهانه جویی، وراجی،شوخی های مبتذل خجالت آور، ولگردی های بدون عمق، وقت کشی، خواب های طولانی پیرکننده...و همیشه انتظار حادثه یی غریب و دگرگون کننده: اگر نه معجزه یی، دست کم کرامتی...و ناگهان حل شدن جمیع مشکلات ... اما این نوع برخورد با زندگی ، فقط تباه کردن زندگی ست...
...زندگی فقط در روزمرگی اش زندگی ست و می تواند سرشار از شادمانی و خوشبختی باشد. هر چیز والای عظیمی هم در همین روزمرگی ها جاری ست؛ هر چیز غول آسای تکان دهنده ی ماندگاری که به ذهنت می رسد؛ و یادت باشد که هر چیز معمولی، عادی نیست. عادی ، نفرت انگیز است؛ اما معمولی می تواند عمیق، پاک، روشن، تفکرانگیز، محصول تفکر، با ابعادی از بی زمانی و بی پایانی باشد....
" یک عاشقانه ی آرام "
نادر ابراهیمی
... پيام هاي ديگران() link ٩:٠۱ ب.ظ - جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ - بچه های پنجره
از کتاب فرهنگ گفتههای طنزآمیز، رضی خدادادی
ویکتور بُرج: کار درست را بابانوئل میکند که سالی یک بار به دیدن دیگران میرود.
برنارد شاو: انقلابیها هیچگاه بار استبداد را سبک نکردهاند بلکه بار را از شانهای به شانۀ دیگر منتقل کردهاند.
برتولت برشت: سرقت بانک در قیاس با تأسیس آن چیزی نیست!!
برنارد شاو: مسیحیت هیچگاه نتوانست دنیا را قبضه کند مگر وقتی که عملاً به این بسنده کرد که شهروند عادی روز هفتم هر هفته دو سه ساعتی از وقت خود را صرف مذهب کند و مابقی را به حال خود باشد.
آر. جِی. یتمان: به ازای هر یک نفری که میخواهد درس بدهد، حدود سی نفر هستند که نمیخواهند چیزی یاد بگیرند!
منتسکیو: انگلیسیها آدمهای پرمشغلهای هستند؛ وقت زیادی برای مؤدب بودن ندارند.
... پيام هاي ديگران() link ۸:٥۸ ب.ظ - جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ - بچه های پنجره
چیزهای کوچک
همین چیزهای ساده و کوچک است
بدون پیرایه و دوستانه
مثل " بگذار کمکت کنم"
که گذرگاه ما را روشن میکند.
و همین چیزهای لطیفهمانند، شادمانه است
" موضوع را خیلی جدی نگیر"
یا مثل "تو هم بخند با نمک است "
همینهاست که زندگی را دلچسب تر میکند
چرا که همهی آن چیزهای بیشمار و مشهور
آنها که شگفتانگیزند و به اوج معیارها
مثل "نظیر ندارد"
که همهی روزنامهها نقل میکنند،
شبیه این چیزهای کوچک انسانی نیستند
که هر روز در زندگی پیش میآید
مثل "فقط به خاطر اینکه دوستت دارم"
که دلمان را تازه میکند
پس زنده باد همهی چیزهای ساده
همهی چیزهای "مشغلهی روزانه"
مثل "بخند و با مشکلاتت روبرو شو"
خداوند همهی اینها را میسر کند
چیزهایی مثل "ایثار کردن و از یاد بردن"
یا که "ببین چقدر دوستت دارم"
یا کلام صمیمانهی "من کنار تو هستم"
اینها که به زندگی ارزش جنگیدن میدهند.
نویسنده گمنام
کتاب: دوست همسایه دل آدمی است...
گردآورنده: سوزان پولیس شولتز
مترجم : دکتر مهدی مقصودی
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:٠٤ ق.ظ - جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ - بچه های پنجره
قاصدک
«- با من از گنجشکان
با من از برگ بگو
با من از باد، باران، ضربه بر پیکر خاموش درختان
با من از حادثهی تلخ و دلآزار تگرگ، با من از مرگ بگو»
قاصدک با من گفت؛ قاصدک گفت و پرید
دردِ دلهایم را با خودش برد و شنید
قاصدک سنگ صبور همه است.
س.ب
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:٠٠ ق.ظ - جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ - بچه های پنجره
ناخن های شیطون
دارم ناخنهایم را میگیرم. فرآیند خوشایندی است برایم؛ تکههای سیاه و بلند ناخن "تیک- تیک- تیک" از انگشت جدا میشوند و روی سنگ یا روزنامه یا پارچه کهنهای که زیرش پهن شده میافتند. بعضی وقتها شیطانترهاش به این سو یا آن سوی اتاق و فرش میجهند. خیلی زرنگ باشی و دقیق بگردی شاید چندتاییشان را پیدا کنی.
از چه میگویم؟ از این فرایند جدا شدن که آدمی را عجیب یاد عرفانهای شرقی میاندازد." آنچه ناپاک و ناسوده است از تن جدا شود و آنچه پاک و بسوده، بر جای ماند". اما فارغ از آن، از لحاظ دراماتیک و زیباییشناسیک هم جذابیت غربی دارد. خیلی دلم میخواهد در یکی از فیلمهایم از این صحنه استفاده کنم. مثلا مردی 40ساله پشت به دوربین روی تراسی رو به آفتاب نشسته و ناخن میگیرد: تیک- تیک- تیک. دوست دارم این سکانس به اندازه گرفتن هر 20 ناخن انگشتهای دست و پا طول بکشد. دکوپاژش هم به صورت "پلان-سکانس" باشد. دوربین از زوایای مختلف دور مرد بچرخد و ما البته هیچ وقت صورتش را نبینیم. هر کس هم این صحنه را دوست نداشت هیچ مهم نیست. حرف بهروز را فراموش نمیکنم که هنرمند اصولا تعهدی به جز خودش ندارد.
از این قبیل صحنهها زیاد در ذهنم وول میخورند. مثلا صحنه دیگر، شیر آبی است که در سکوت شبانگاهی با صدای بلند چکه میکند:چک-چک-چک. دلم میخواهد طنین این صدا را روی پرده عریض بشنوم. یا دختر جوانی که در جادهای سبز، روی پل هوایی ایستاده، باد توی روسریاش میپیچد و درست عمود بر زمین نظارهگر عبور ماشینهای کوچک و بزرگ و پرشتاب است.
تنها مشکل اینست که نمیتوانم این صحنه ها را درست به هم پیوند بزنم. یعنی یک روح مشترک جاری درشان بیابم. گاهی فکر میکنم دختر، صبح از ویلایی در شمال دربیاید، برود کنار خیابان روی پل و ماشینها را نگاه کند؛ بعدازظهر برگردد خانه و پدرش را روی ایوان در حال ناخن گرفتن ببیند و شبش هم با صدای چکچک آب، در حالی که پتو را تا زیر چانه کشیده و برق چشمهای درشتش در سیاهی شب دیده میشود پلک بزند. اما به دلم نمیچسبد. در واقع پستمدرنیسم ذهنم باعث شده یک اندیشه واحد، یک نخ تسبیح نتواند این دانههای به ظاهر بیربط را به یکدیگر متصل کند. ولی خب، راهش را پیدا میکنم. بالاخره یک روز راهش را پیدا میکنم.
آخ! یک ناخن شیطان پرید آن گوشه. شک ندارم مامان بالاخره پیدایش میکند و باید حساب پس بدهم؛ چه کثافت شلختهای هستم که توی تختم ناخن میگیرم!!
سید احسان عمادی
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:۱۱ ب.ظ - جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠ - بچه های پنجره
شعر، گاه سرگیجه ی تن هاست و سرگیجه ی حظ و سرگیجه ی مرگ:
چشم بسته راه رفتن بر لب ژرفا و گلِ شاه پسند در آبسال زیر دریا،
خنده ای که قوانین و فرامین را به آتش می کشد،
فرود واژه های چترباز بر صحرای صفحه،
یاسی که سوار بر زورق کاغذی، چهل شبانه روز آزگار
دریای شب-اندوه و بیابانِ روز-اندوه را می نوردد،
ستایش خویش و خواری خویش و تباهی خویش،
کُشتار صفت ها و خاکسپاری آینه ها،
به یادآوردن ضمیرهایی نونهال در باغ ابیغور و باغ های بابل،
تکنوازی فلوت بر ایوان خاطره و رقص شعله ها در غار اندیشه،
پرگشودن هزاران هزار فعل، پنجه و بال، دانه و چنگ،
اسم ها، استخوانی و ریشه دار، کِشته بر تلاطم امواج زبان،
عشقِ نادیده و عشقِ ناشنیده و عشقِ ناگفته:
عشق به عشق
بذرِ هجاها.
- اکتاویو پاز
- به من گوش سپار چنان که به باران
-"رجعت"
در بهار این کوچه
چه قدر گم شده باشم و
پیدا نشده باشم خوب است؟
در پاییز این خیابان
چه قدر نتوانسته باشم
آوازهایم را از باد پس بگیرم
خوب است؟
و چه قدر شعرهایم را
در این خانه
- همین خانه-
پای همین خرمالوها
چال کرده باشم، خوب است؟
به گمانم
می شد فقیرترین باغ ها را
دو بار و هر بار هفت پاییز
با آنان
چراغانی کرد
و بیش از این و
خیلی بیش از این و
شاید
آنقدر خیلی بیش از این
که می شد جرات کرد و با آن
به اجرای دیگری از لبخند تو
اندیشید.
- حسین منزوی
- به همین سادگی
... پيام هاي ديگران() link ۱٠:٠٧ ب.ظ - شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ - بچه های پنجره
آفتاب را به تو نمیدهم
تا خرده خرده بشکافیاش و از آن هزار ستاره بسازی
ماه را به تو نمیدهم
تا بخاطر کوه نور، دریای مروارید را انکار کنی
ستارهها را به تو نمیدهم
تا بگویی خوشا شبهای بیمهتاب
آسمان را به تو میدهم
تا ندانی که چه باید کرد...
یدالله امینی مفتون
اینم یه شروع دوباره از قاصدک
....وقتی که در تمام روز، واژه های سلام و خداحافظی پررنگ تر از سایر کلمات در خانه می شود،
وقنی که اشک هایم بی صدا می شود و بی هیچ ردی جاری می شود،
وقتی که قاصدک سرگردان وسط خیابان را تا جایی که می توانم با چشم دنبال می کنم،
وقتی که آفتاب داغ تابستان تندتر از همیشه مورد هدف قرارم می دهد،
وقتی که واژه ی پاییز زیبایم را در تمام شعرهای نو جستجو می کنم،
وقتی که با شخصیتهای داستانهای کوتاه ، دست می دهم،
وقتی که دل می سپارم به انواع و اقسام آهنگ های بی کلام ،
وقتی که کم خواب می شوم،
وقتی که لذتِ شب بیداری ها، با یک موسیقی دلنشین دو چندان می شود،
وقتی که باران تابستانی، گوش نوازترین موسیقی طبیعت می شود،
وقتی که هوس پرواز دارم و میل گم شدن ،
وقتی که به کاکتوس های کوچکم نگاه می کنم و برگهای نرم و پرآبشان را لمس می کنم،
وقتی که زیبایی گلهای رزی که با دقت خشک کرده ام، به وجدم می آورد،
وقتی که قلبم از سر شوق تندتر می زند،
وقتی که از قرصِ ماهِ شب ِچهاردهِ تمامِ ماه ها، یادگاری جمع می کنم،
وقتی دلم تنگ می شود برای یک دوست ....
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:٠٠ ب.ظ - پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ - بچه های پنجره
سلام دوستان عزیزم در پنجره
باز هم شروع می کنیم .
دوست دارم مثل همیشه کنار هم باشیم و از حرفای هم لذت ببریم
واسه اول کار من شروع می کنم دیگه باقیش با لطف شماست.
"الف.ک"
شامگاه
"یادت باشد
آنان که مرگشان مثل تو از پیش آماده است
چنین زاده شده اند
تا خاکستر طلسمشان از جادوی سنگ آزاد گردد"
این را
پیش از آنکه برادرم در شامگاه آفرینش بگوید
و بر مرگ خویش
نماز بگذارد
گفتم
وردش را انداخت و گفت:
حقیقت زندگی
در مرگ است و عشق
به رهایی انسان
از خواب سنگ
"عظیم خلیلی"
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:٤٥ ق.ظ - پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ - بچه های پنجره
سلام دوستان عزیز پنجره ای
سال نو رو به همه شما عزیزان تبریک میگم و امیدوارم که سالی توام با آرامش و خوشبختی داشته باشیم. سال 1389 ، سال خوبی بود که با همراهی شما پنجره رونق گرفت. آرزو می کنم که بعد از این هم پنجره رو تنها نذاریم و حلقه وصل مون رو حفظ کنیم.
به امید آرزوهای رنگارنگ برای شما
سال نو مبارک
... پيام هاي ديگران() link ۳:٠۸ ب.ظ - یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ - بچه های پنجره
باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید
سالی پر از سعادت و خوشبختی
آرزو دارم برای همه مردم خاک دوست داشتنی مان
... پيام هاي ديگران() link ٢:٥۱ ب.ظ - یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ - بچه های پنجره
کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیرکردن یک روح را
این که عشق ،تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
ویاد می گیری که بوسه ها قرارداد نیستند
وهدیه ها ،معنی عهد و پیمان نمی دهند.
کم کم یاد می گیری
که حتی نور خورشید هم می سوزاند اگرزیاد آفتاب بگیری
باید باغ خودت را پرورش دهی به جای این که
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد می گیری که می توا نی تحمل کنی
که محکم با شی پای هر خداحافظی
یاد می گیری که خیلی می ارزی.
-خورخه لوییس بورخس
مطلب ارسالی آقای رشیدی
... پيام هاي ديگران() link ٧:٠٩ ب.ظ - سهشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ - بچه های پنجره
نیکولا یک روز نقل می کند که در بریتانی دیده بوده است که بچه ها یک مرغ دریایی را گرفتند وبا صابون مارسی تنش را شستند و ولش کردند.همین که پرنده روی دریا نشست چون بال وپرش چربی نداشت یکهو توی آب فرورفت و دیگر بالا نیامد.نیکولا می گفت که بی اعتنایی چربی روح است.مانع می شود که آدم غرق بشود.وقتی که به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می شویم.وهمچنین به خودمان...
از کتاب 21 داستان از نویسندگان معاصر فرانسه
کلود روا
... پيام هاي ديگران() link ٧:٠۸ ب.ظ - سهشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ - بچه های پنجره
معرفی کتاب
نیچه:"...واقعیت به این معنا ست: جست وجو به دنبال واقعیت خود؛تقدس دارد.کدام رفتار مقدس تر از پژوهش در مورد خود است؟ بعضی می گویند کار فلسفی من روی شن بنا شده است؛دیدگاه های من مانند تپه های شنی حرکت می کنند اما یکی از سنگ های مرزی من این است:آن شو که هستی...آزادی آن چیزی است که ما را بلند می کند و از ورای خودمان بیرون می برد!.."
متن بالا از کتاب ونیچه گریه کرد نوشته دکتر اروین د.یالوم است. داستان این کتاب که در واقع خبر از به صدا درآمدن زنگ روانکاوی می دهد به دلیل استفاده ازشخصیت منحصر به فرد نیچه جاذبه بسیاری دارد. خلاصه داستان به شرح زیر است:
وین، پایان قرن نوزدهم،لو سالومه آمده است تا یوزف برویر،پزشک معروف واستاد زیگموند فروید را بیابد او نگران دوستش نیچه است. برویر باید اندیشمند بزرگ و تنها را که از سردرد شدید رنج می برد،معالجه کند.برویر تصمیم می گیرد با روش جدید بیان درمانی بیمار خود را درمان کند،بدین ترتیب میان پزشک آرام و دلسوز و نیچه حساس و خوددار،دوئل گفتاری تندی به وجود می آید.برویر از نیچه می خواهد که او با فلسفه خویش او را از افسردگی نجات دهد و او با روش علمی سردرد او را درمان کند.در این میان برویر به فلسفه زندگی خویش پی می برد و نیچه که با خودداری تمام عشق لوسالومه را انکار کرده بود دیوار سکوت خود را می شکند و در نزد برویر اعتراف می کند که از لوسالومه ضربه عمیقی خورده و باعث شده که نسبت به زنها بدبین شودو در نهایت گریه می کندوبه نوعی درمان می شود .
خواندن این کتاب را به شمادوستان توصیه می کنم که علاوه بر آشنایی بادانش روانکاوی -دقت کنید روانکاوی! (علمی که فروید بنیانگذار آن شد)و نه روان شناسی- گفتگوهای زیبایی را میان نیچه و برویر مطرح می کند که گاه بنیان های هستی شناختی ما را هم زیر و رو می کند.
مطلب ارسالی الف.ک
... پيام هاي ديگران() link ٧:٠٦ ب.ظ - سهشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ - بچه های پنجره
نه آمدن، دلبخواهِ ماست
نه رفتن، آوازی که به اختیار.
دنبال دردسر نگرد
همه چیز درست خواهد شد،
بالاخره انعکاسِ چاقو را فراموش خواهیم کرد
بالاخره مرغِ سَحَر نیز با ما به میکده خواهد خواند
بالاخره ما هم روزی
به دلخواهِ خود زندگی خواهیم کرد.
حالا بیا برویم تجریش،
هوا محشر است،
یک حرفی با تو دارم،
قدم میزنیم ...!
سید علی صالحی
مطلب ارسالی و.ن
... پيام هاي ديگران() link ۱٠:۱۸ ب.ظ - شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ - بچه های پنجره
